یکشنبه تو پزشکی قانونی جلوی مردم خوردم کرد
دوباره دروغ هاش رو گفت و تمام.شکستم
این دفعه چیزهای تازهتر که 450 تا مهمون من بی پدر یتیم شام دادم
150 گرم طلا خریداریم
وو زندگی که با دئستی شروع کار میشه همین میشه
فکر کنم روان پزشک بود که بهش گفت مگه تو نگفتی به اجبار داداشاش
و باباش زندگی میکنه؟ پس دوست بودنتون ؟؟؟
همه میدونند مشکل داره .. اما نمی دونم چرا به قاضی قاطع پاسخ نمیدهند؟
امدیم بیرون از اتاق ... دوباره گفت فعلاکه خدا روشکر مادرت پشت پای قسم دروغت رو خورده و آب گور میخوره
دو روز دیگه اش یعنی 15 مادرش فوت شد...
من سپردم دست خودت خدای خوبی ها
برچسب:
نویسنده: لیلا فرهادی