خرید بک لینک

مامان

27 بهمن

دلتنگتم...

میدونی مامان ؟ میترسم کفر بگم و خدا ازم ناراحت بشه...

خدا ندید تنهایی هام رو؟ ندید جز تو کسی رو نداشتم؟

مامان خدا یعنی لج کرد و تو رو از من گرفت؟

آخه اصلا خدااا سیه رو.زهای من رو ندید؟ مامان وایییییییییی

غروب 13 بدر امدی در اتاقم.. بابا رفته بود جلسه قران... گفتی پاشو کارات رو بکن تا بابات که امد،

ماشین بگیریم و بریم یه دور بیرون...

یادته گفتی مادر حرف بزنی تو خودت نریز... گفتم خوبم...

مامان واقعا اون موقع خوب بودنم به نسبت الان عالییی بودم..

مامان خوب نیستممممم کجایی ... داره سالت نردیک میشه ... یعنی باور کنم نبودنت روووو...؟

ماماننننننن لعنت به این دنیای بدون تووووووو

اون روزا چشم انتظار پزشکی قانونی بودم و غصه اینکه حمید اشنا داره و مریضی هاش رو ندبد میگیرند و من رو محکوم

چقدر گفتی به دلت روشنه تا تابستون کارام تموم میشه.. نشد که هیچ

تو رو ندارممممممممممم روی تمام غصه ها و دردهام اضافه شد.

همه دعوام میکنند .. عمه دعوام میکنه همه میگند شدی پیرزن 100 ساله ...

آخه نمیدونند نداشتن تو یعنی چی کی دئرد من رو داره کی غمه من رو داره؟

مامان پرا خدا تو رو برد؟ تو رو همه نیاز داشتن ..کاش جای تو من نبودم مامان

خدایا شکر عاشقتممممممم اما بد کردب باهام کاش رحم میکردی بهم...

برچسب: نویسنده: لیلا فرهادی تاريخ: دوشنبه 26 مرداد 1405 ساعت: 12:52

صفحه بندی