قصه از آن جا آغاز شد
که از عادت کردن
فرار کردیم
و به فرار کردن عادت کردیم...
همه ما فقط دو نوع شب در زندگیمان داریم
شبی که میخواهیم زودتر صبح شود
و شبی که هیچگاه دوست نداریم به صبح برسد.
ومرز بین اینها تنها یک "او"ست
که بستگی داردمانده باشد یارفته باشد
و تويي كه ديگر ندارمت ...
٤١ روز است ندارمت ... تويي كه نفسه من بودي و قدر داشتنت را هيچ وقت ندانستم
مامان جان ميسوزمممممممم تو نيستي
خونه ي خالي بي تو چه به دردم ميخوره ... جاي جاي خونه دنبال تو ميگردم.
برچسب:
نویسنده: لیلا فرهادی